قهرمان ميرزا عين السلطنه

45

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

چهارشنبه 28 شهر شوال - دو ساعت به غروب مانده اسم توله‌هاى لوس را گذارديم . اسمهايشان اين است : يكى بلك و يكى كيلى ، كوه ، لوس ، شعرا ، ليدى . انشاء الله زنده مىمانند . خيلى خوب اسمهائى است از ميان شش بچه يكى نر است و قرمز باقى ديگر سياهند و ماده . پنجشنبه 29 شهر شوال - عصر پنج ساعت به غروب مانده سوار شديم . صبح نواب عليه عاليه شورين تشريف برده بودند . آقا باقر پسر حاجى ذو الرياستين هم همراه بود . به طرف حيدره روانه شده يك زربه كبك نشسته بود ، آقا داداشم يكى را در زمين زدند و يكى را در هوا . يك خرگوش درآمد تازى واشه عقب كرد نگرفت . يك كبك نشسته بود من يك تير انداختم نخورد . آمديم در چمن حاجى ميرزا علينقى چايى را خورديم . بعد از چايى سوار شديم يك كبك بسيار بزرگى در هوا زدند . من يك سبزقبا زدم . در دم زمينهاى قلعه كهنه زياد بلدرچين بود . يك دانه بلند شد آقا داداشم به تير اول زدند . يكى ديگر بلند شد آن هم به تير اول سرازير شد . دو دانهء ديگر هم زدند . نيم ساعت به غروب مانده وارد شهر شديم ، و السلام . قهرمان . جمعه 7 شهر ذيقعده - كاغذها را نوشتم . بعد از ناهار آقا داداشم تشريف بردند كه از براى آنكه چادرها را در جاى خوبى بزنند . بارى آقا داداشم تشريف بردند . در راه يك كبك زده بودند . انشاء الله فردا ما ميرويم . شنبه 8 - صبح حمام رفتم . بعد از حمام يك قدرى درس خواندم . ناهار را خورديم . بعد از ناهار شاهزاده نگار خانم و زن آقاى آقا على تشريف آوردند . چايى را خورديم تا اسبها حاضر شدند . من با على اكبر خان و آقا بك جلو رفتم . در دم قلعه كهنه ايستاديم تا نواب عليه تشريف بياورد . يك مرد [ را كه ] ديوار قلعه كهنه در سرش خراب شده بود ميبردند . شاهزاده نگار خانم و زن آقاى آقا على در كجاوه نشسته بودند . به قدر نيم فرسنگ از كجاوه دور بوديم . خانم جانم فرمودند كه تو باش در خدمت شاهزاده نگار خانم نيا . من ايستادم . در همان‌جا يك خرگوش درآمد رفت در توى درختها . يك قدرى عقب كردم ولى تفنگ دستم نبود گم شد . شاهزاده نگار خانم رسيد . زحمت مفصلى كشيديم . فرمودند كه شما برويد زحمت نكشيد . مراجعت كرديم در دم . . . . « 1 » خانم جانم قليان كشيدند . تا شاهزاده رسيد سوار شديم . يك ربع به غروب مانده وارد شد . آقا داداشم تشريف برده بودند به حصار وهنان . چهار كبك شكار كرده بودند . الان كه يك ساعت از شب گذشته است در چادر نشسته‌ام . خيلى هوا سرد است . تولوى خان بازى مىكند . صبح يكشنبه - سوار نشديم خيلى بازى كرديم . من يك كلاغ زدم . سه ساعت به غروب مانده من با جلال الموتى در اين بغله‌ها گردش كرديم . خيلى كبك بود . يك زربه كبك در آنجا نشسته بودند . من يك تير خالى كردم . يكى را زدم ، بسيار خوب زدم . خيلى دور بود . تا عصر گردش كرديم شكارى ديگر نشد . خيال داريم فردا سوار بشويم

--> ( 1 ) - اصل : برش مربانه ( ؟ )